تبليغاتX
هیاهوی سکوت
گفته و نا گفته ای بس نکته ای کین جاست

آسمان باز،آفتاب زر

باغ های گل،دشت های بی در و پیکر.

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

خواب گندمزار در چشمه ی مهتاب

بوی عطر خاک باران خورده در کوهسار

آمدن،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن،

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم  پای کوبیدن.

آری آری زندگی زیباست!

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گر بیفروزیش،رقص شعله اش

در هر کران پیداست.

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

زندگی شعله می خواهد.

شعله ها را هیمه سوزانده.

جنگلی هستی تو ای انسان!

جنگل،ای روییده ی آزاده

سر بلند و سبز باش!

+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت 7:56 PM  توسط سارا & راضیه  | 
:)
میدونم که مطلبش یه کمی!!!!!!طولانی بود ولی خب از صحبتای دکتر شریعتی نمیشه گذشت دیگه میتونین هر دفعه یه قسمتیشو بخونین!!
+ نوشته شده در  Wed 18 Mar 2009ساعت 3:3 PM  توسط سارا & راضیه  | 
 
 
 
 
 
پرونده:HaftSin.jpg
 
نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ...  نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر
آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند
خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در  «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست. در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند. تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که
مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.
عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و  «بی خودی»  نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار
یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز.
قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم .
+ نوشته شده در  Wed 18 Mar 2009ساعت 2:19 PM  توسط سارا & راضیه  | 
سلام مجدد به دوستای خوبم.ما دوباره پیدامون شد اگه خدا بخواد دیگه از این غیبتا نخواهیم داشت...
+ نوشته شده در  Sun 8 Mar 2009ساعت 6:40 PM  توسط سارا & راضیه  | 
 

آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند،اما تسکین تنهایی،تسکین درد

نیست.در کنار بیگانه ها در میان بی رنگی و صدا زیستن است.اینک

اصوات،بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند.وقتی همه

 می گویند،هیچ کس نمی شنود.به خاطر داشته باش!

سکوت اثبات تهی بودن نمی کند.اینک آنکه می گوید تهی ست....

 

+ نوشته شده در  Thu 22 Jan 2009ساعت 7:48 PM  توسط سارا & راضیه  | 

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

سلام بر حسین (ع)

 

+ نوشته شده در  Thu 1 Jan 2009ساعت 10:40 PM  توسط سارا & راضیه  | 

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین!

                                            

                                           مرگ،سخن دیگریست.

                                           مرگ،سخن ساده یی ست.

 

و من دیگر برای تو از نهایت،سخن نخواهم گفت.

که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

برای تو از لحظه ی خوش صوت

از بی ریایی یک قطره آب-که از دست می چکد

و از تبلور رنگین یک کلام

و از تقدس بی حصر هر نگاه-که می خندد.

برای تو از سر زدن سخن می گویم.

رجعتی باید!

رجعتی دیگر باید

به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم

به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی

به باد صبح

              که بیدار می کند

                                    چه نرم،چه مهربان،چه دوست.

رجعتی باید!

 

                                 

+ نوشته شده در  Fri 12 Dec 2008ساعت 6:40 PM  توسط سارا & راضیه  | 
 

خداوند خدا،پیش از آنکه انسان را بیافریند،عشق را آفرید،چرا که

 می دانست انسان،بدون عشق،درد روح را ادراک نخواهد کرد،و بدون درد

روح،بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت...

+ نوشته شده در  Tue 9 Dec 2008ساعت 7:57 PM  توسط سارا & راضیه  | 
زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد

 لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.

لحظه یی ست اندوه بار و توان فرسا.

اینک،گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری گریختن،تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد،اما تکرار در گریز،ثبات در عشق را اثبات می کند.

من،ایمان دارم که عشق،تنها تعلق است.عشق،وابستگی ست.

انحلال کامل فردیت است در جمع.

عشق،مجموع تخیلات یک بیمار نیست.

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.

زندگی،تنهایی را نفی می کند،و عشق،بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز،از میان لحظه های سلطه ی دیگران

بگذرانی.امروز،برای من،روز خوبی نیست،روز بد تنهایی ست.اینجا را غباری گرفته است.

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این خانه نپیچیده ست.یاد تو هر

لحظه با من است،اما یاد،انسان را بیمار می کند.

اینجا هیچ کس نیست که به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را در میان دست های من بگذارد و

بخندد.

روز بد تنهایی،مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ همه ی حکایت ها را

به من بازگرد عشق من!

مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق وجود من جایی از یاد نرفتنی باز کند.

ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.

در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم.

 و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام.

ما با ایمان به خویش،می گفتیم که بازگشت،هیچ چیز را خراب نمی کند.

و اکنون تنها تو می توانی اثبات می کنی که ما دوباره بنا خواهیم کرد.

به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو،نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست.

به من بازگرد!

+ نوشته شده در  Fri 28 Nov 2008ساعت 8:48 PM  توسط سارا & راضیه  | 
 

 

خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم،و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم،اما آن چنان که تو دوست می داری،خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز،چگونه مردن را خود خواهم آموخت،خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد.قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم،تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند،خدایا به هر کس که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

+ نوشته شده در  Tue 25 Nov 2008ساعت 10:2 PM  توسط سارا & راضیه  |