زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی.هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد
لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.
لحظه یی ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.
لحظه یی ست اندوه بار و توان فرسا.
اینک،گسستن لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.
باری گریختن،تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد،اما تکرار در گریز،ثبات در عشق را اثبات می کند.
من،ایمان دارم که عشق،تنها تعلق است.عشق،وابستگی ست.
انحلال کامل فردیت است در جمع.
عشق،مجموع تخیلات یک بیمار نیست.
آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست.
زندگی،تنهایی را نفی می کند،و عشق،بارورترین تمام میوه های زندگی ست.
بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز،از میان لحظه های سلطه ی دیگران
بگذرانی.امروز،برای من،روز خوبی نیست،روز بد تنهایی ست.اینجا را غباری گرفته است.
پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این خانه نپیچیده ست.یاد تو هر
لحظه با من است،اما یاد،انسان را بیمار می کند.
اینجا هیچ کس نیست که به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را در میان دست های من بگذارد و
بخندد.
روز بد تنهایی،مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.
مرگ روزهای خوب را
مرگ همه ی حکایت ها را
به من بازگرد عشق من!
مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق وجود من جایی از یاد نرفتنی باز کند.
ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم.
در ما دمیدند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم.
و به یاد بیاور آنچه را که من در این راه از دست داده ام.
ما با ایمان به خویش،می گفتیم که بازگشت،هیچ چیز را خراب نمی کند.
و اکنون تنها تو می توانی اثبات می کنی که ما دوباره بنا خواهیم کرد.
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو،نیاز من به تمامی ذرات زندگی ست.
به من بازگرد!
+ نوشته شده در
Fri 28 Nov 2008ساعت
8:48 PM  توسط سارا & راضیه
|